تبليغاتX
اینجا قانون نداره...

اینجا قانون نداره...

آخر

مايه ي امتياز انسان و حيوان ، ادبيات و دروغ پردازي است

در سرتاسر كتاب مقدس (انجيل)نتها يك چهره ي شايستهي احترام ديده ميشود و آن پيلات نائب امپراتور روم است ، طعته ي نجيبانه ي اين رومي كه كلمه ي حقيقت را پيش او به گستاخي خوار داشته بودند با جمله ي پر ارزش حقيقت چيست كتاب مقدس را غني ساخت

 

خداحافظ براي هميشه، شايد گاهي اوقات توي اين بلاگ (کلافه) بنویسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 17:16  توسط آرش  | 

دستانت به بلنداي آسمان

                                پر نور ترين ستارگان را مي پويد

                                                       در تاريكترين شبها

                                                                           خوفناك ترين شبها

لبانت به ظرافت نتهاي واژگون در فضا

                                   سبزترين سرود ها را مي خواند

                                                             در خفقان آزادي

چشمانت به عميق ترين آبي دريا ها ماند

                                    در فضاي بي كران تنهايي

و

دلت به كوچكي روزن اميدي است

                                                در سراب رهايي

...

 

 

 

بهار 85

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 10:32  توسط آرش  | 

 

ميلاد يكي كودك شكفتن گلي را ماند

چيزي نادر به زندگي آغاز ميكند

با شادي و اندكي درد

روزانه به گونه اي نمايان بر مي بالد

بدان ماند كه نادره ي نخستين است و نادره ي آخرين

تنها آنكه بزرگ ترين جا را به خود اختصاص نمي دهد از شادي لبخند بهره ميتواند داشت

آنكه جاي كافي براي ديگران دارد صميمانه تر ميتواند با ديگران بخندد با ديگران بگريد

چه مدت لازم بوده با كلمه ي عقل بر زبان جاري شود

تا حركني اعتماد انگيز ايجاد شود

بيا تا جبران محبت هاي نا كرده كنيم

بيا آغاز كنيم

فرصتي گران را به دشمن خويي از دست داده ايم

و كسي نميداند چقدر فرصت باقي است تا جبران گذشته كنيم

دستم بگير

دستم بگير

 

 

 

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 17:18  توسط آرش  | 

من از اولش هم راضی نبودم بیام.با یه تیپا پرتم کردن و انداختنم توی زندگی،راضی نبودم که نبودم که نبودم...

جان تو فقط یه گاز زدیم ،یه گاز از اون سیب زدیم.ببین چه جوری الاخون والاخون شدیم ،ببین چه به روزمون اومد هنوز که هنوزه من از سیب بدم میاد.

به جبر فرستادن و به مرگ میبرن. زورکی.اختیاری نداریم،ولی من مختارم هر وقت از مستراح زندگی بدم اومد بهش میگم بیلاخ!

و خلاص.از اولش هم نذاشتم زندگی به ریشم بخنده زدم زیر گریه ،ونگ ونگ.با یه پستونک دهنم رو بستند.

من نمیشینم تا مرگ بیاد سراغم من خودم میرم سراغش.

بعضی وقتا از آدم بودن شرمم میاد اون وقته که آرزو میکنم ...

میخوام بالا بیارم .حالم اصلا خوب نیست.نفسم پس میره.از چشمهام اشک میریزه.دهنم بد مزه ست.سرم گیج میخوره .قلبم گرفته .کاش به دنیا نمیومدم،کاش مرده بودم

خیلی تنهام ،خیلی، خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 18:5  توسط آرش  | 

سلام دوستان

سال نو همگی مبارک

امیدوارم سال خوبی در کنار خانواده و دوستان داشته باشین

آرزومند آرزوهایتان

آرش و شکیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 17:45  توسط آرش  | 

موضوع نداریم

توصیف از اول به آخر

کار واقعا لذت بخشیه شما هم وقتی حوصلتون سر می ره توصیف کنید

معصومیت توی چشماش جای خودش و به ترس داده بود

انگار پولوتو انو زیر نظر گرفته بود

از خون باریکه ای که از گلوش جاری بود و به سمت جوب می رفت تا با لجن وصلت کنه بخار غلیظی بلند میشد...

خرخرش آویزون بود و هنوز سر سختانه با مرگ مبارزه می کرد.

دست و پاش و با طناب به هم بسته بودن و اون و روی زمین خوابونده بودن

مردی قوی هیکل با سبیل بلند که روی لبهاشو گرفته بود ، بالای سرش ایستاده بود و

با چاقوی دسته زردش دائم صورت شو نوازش می کرد

انگار مشغله ای به جز این نداشتگوسفند با نگاهی که التماس و مظلومیت داخلش موج میزد

به چاقو نگاه می کرد انگار چاقو رو باعث مرگ خودش می دونست نه مرد و

با یه آفتابه به زور چند قطره آب  توی حلق گوسفند ریخت و کارد دسته زرد و خرخرهی اون گزروند

و با غرور اونو یه گوشه انداخت به خال حودش تا جون بده

گوسفندا شانس اوردن که به جای می گرگ ها چوپونشون نیستن...

پولوتو = خدای جهنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 16:10  توسط آرش  | 

 

حالم خراب است. حالم خيلي خراب است.دچارش شدم . دچار اين كثافت.

دچار تهوع.

و اين بار به شكلي تازه : توي يك كافه مرا گرفت . تا حالا كافه ها تنها پناهگاهم بودند

چون پر از آدم و نوراني اند. ديگر حتي اين را هم نخواهم داشت

نمي دانم وقتي در اتاقم گير بيفتم كجا بايد بروم...

تهوع درون من نيست آنرا آنجا روي ديوار در تمام دور و برم احساس ميكنم با كافه يكي است اين منم كه درونش هستم...

ژان پل سارتر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 11:11  توسط آرش  | 

آرش

 

شب غمناك بد انديش ميگذشت از مسيرش آرام و

كاغذ پيش رو پوز خندي ميزد بر قلم كه جانش را ميگرفت

.....

دستان قاچ خورده

          چشمان آبي بي فروغ

                   لبهائي همانند بيد لرزان

                             سينه اي مالامال درد از روزگار آشفته ي خويش

اينها ظاهر جواني است

مجروخ از عادات سرد ملال آور روزگا

رجواني محبوس سرداب نمناك و تاريك درون خويش

دستانش ناي فرسودن ندارد ديگر

بسي چنگ انداخته بر ديوار هاي زندانش

زنداني نمناك

         زنداني تاريك

                  زنداني كه زندان بانش كليد قفل سنگينش را گم كرده

كاش از در كسي آيد كه آشفته كند خاطر زندان بان را

با شاه كليدي در جيب

      و نوري در دست

             و آغوشي گرم

                     براي سينه اش

.....

نسيمس تكان مي داد پرده را و

خبر مي داد روزي دگر را

روزي نو

روزي به ياد ماندني در خاطرم

روز شانزدهم ...

با يه دنيا لجن و كثافت و ...تقديم به آرشم براي 4 ماه دلواپسي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 14:46  توسط آرش  | 

عشق

خاطره ای ست به انتظار حدوث و تجدد نشسته،

چرا که آنان اکنون هر دو خفته اند:

در این سوی بستر

                    مردی و

زنی

          در آن سو تر

تند بادی بر درگاه و

 تند باری بر بام.

مردی و زنی خفته.

و در انتظار تکرار و حدوث

عشقی

خسته.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 15:52  توسط آرش  | 

همه شب در پی آن بودم

سخت

که بجویم تردید دل را

شب همه رفت و من

بر ناز بالشت خفته بودم

بی خیال از همه تردید ها

وانگاه به حدیث بی قراری

بر خواستم

بی آنکه خود بخواهم یا بدانم

چنان آزمندانه بر هراس دل غلبه می کردم

از رویارویی با خویش

تا شاید پیروزی را بر خود هموار سازم

آه

افسوس ،افسوس،افسوس

که جز خوابی بیش بر سر ناز بالشت پر ، پر

چیزی نبود

زمستان ۸۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 22:35  توسط آرش  |